زمستان بود و هوا بسیار سرد استخوانی. در جبهه بودیم من و رایگان همیشه با هم و دوست صمیمی بودیم.به دلائلی با هم قهر کردیم(بعداً که فکر کردم متوجه شدم ایراد از بنده بود) او بزرگتر و با تجربه و اسرار داشت با هم آشتی کنیم ولی من کم‌تجربه بودم و قبول نمی کردم.سید علی صالح در آن سرمای زمستان و هوای سرد در نیمه شب به حمام نیاز پیدا کرد و آب و حمام در گردان نبود.ماشین گردان را آماده کرد تا برای حمام به شهر شوشتر برود.موقع حرکت متوجه شد تا لباس عوضی ندارد.در آن نیمه شب بنده را(که با هم قهر بودیم) بیدار کرد و صدایم کرد اسم نمی برد ولی (میگفت آقا) از خواب بیدار شدم گفت: درسته که با هم قهر هستیم. قهر سر جای خودش. ولی میخواهم‌برم شوشتر به یک زیر پیراهن نیاز دارم.

بدون اینکه با او سخنی بگویم از کوله پشتی ام(که بالای سرم بود زیر پیراهن را در آوردم و تحویل دادم)چون تازه از رزم شبانه آمده بودیم خسته بودم و زود خوابیدم و نمی دانستم چقدر خوابیدم که باز هم یکی مرا صدا زد و گفت: آقا. چند بار تکرار آقا آقا و… از خواب ببدار شدم تا رایگان است.گفت:درسته که با هم قهر هستیم ولی یک شامپو نیاز دارم.باز هم از کوله پشتی یک شامپو به او دادم و زود خوابیدم.برای بار سوم از خواب بیدارم کرد و مثل دو مرحله اول و تندتر و طلبکارانه گفت: آقا قهر سر جای خودش. مقداری پول نیاز دارم. نه تنها ناراحت نشدم بلکه در آن نیمه شب هر دو خندیدیم(تعداد ۷ نفر از همرزمان در آن چادر بودند و به هرکس می گفت با رغبت و… همه را تحویل میداد ولی این کار زمینه آشتی و… بود)

صبح شد و بعد از صبحگاهی و… در حال صرف صبحانه بودیم که رایگان رسید. در بین آن چند نفر آمد کنار من نشست و مرا هُل داد و گفت: درسته که با هم قهر هستیم ولی برو آن طرف تا من هم در کنارت چند لقمه غذا بخورم.ما دو نفر خندیدیم و دیگران که از قهر ما اطلاع داشتند ولی از قضیه شب گذشته بی اطلاع بودند. همه خندیدن و… همراهی کردند و قضیه را توضیح دادیم که تا مدتها قهر تکه کلام همرزمان بود.یاد باد آن روزگاران یاد باد

راوی : سرهنگ بازنشسته پاسدار علی ثابتی

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

از اینکه با صبر و متانت پاسخ میدهید سپاسگزاریم -

دهدشت وب | پایگاه خبری تحلیلی دهدشت وب