شهید حیدر پرواز را بیشتر میشناختم. ولی دوستان برام گفتند که کهیار انسان شایسته و  وارسته ای بود.شهید حیدر پرواز از ورود به سپاه تا روز شهادت در عملیاتها و ماموریتهای مختلف در سالهای ۶۱-۶۲-۶۳-۶۴-۶۵ با هم بودیم. در سال عملیات بدر از خود رشادتها نشان داد. شهید پرواز بخاطر اخلاص و صداقت و علی الظاهر  سادگی که داشت ولی در عملیاتها چنان شجاع و نَتَرس بود بگونه ای اگر خودم نمی دیدم و دیگران برایم  میگفتند  فگر می کردم با غلوّ و…از او تعریف میکنند.در والفجر هشت در واحد مخابرات لشکر کار میکرد. وقتی پشت بیسیم متوجه شد که گردان روح الله با دشمن درگیر است و با کمبود نیرو مواجه است در حالیکه مخابرات  موقعیت اَمنتر و آرامش بیشتری داشت با خواهش و تمنا اجازه گرفت و خود را به گردان رساند. در حالیکه همه ما خسته بودیم و تعداد زیادی از نیروها مجروح و شهید و…. بودند و …وقتی که او را دیدم با روحیه ای بالا و… گفت من آماده ی هر مامردیتی هستم.هر جایی که گردان مشکل داشت شهید حیدر خود را آنجا می رساند.شهید پرواز تازه نفس و آماده میگفت از کارهای تدارکاتی، تسلیحاتی، تیربار، آرپی جی و… و کاری که گردان نیاز داشت اعلام آمادگی میکرد و حیدر نمی گذاشت که ما احساس کمبود نیرو کنیم.بعد از  ۱۳ شبانه روز  درگیری و جنگ در آخرین شب ماموریت تعداد نیروها به کمتر از ۲۰ نفر رسیده بودند که هر جا با کمبود نیرو مواجه میشدیم حیدر آنجا بود.نیمه شب به سنگرها سرکشی می کردم و به سنگر شهید عیوض محسن نیک رسیدم.بعد از خداحافظی از بالای خاکریر به پایبن خاکریز رسیدم که گلوله توپ کناره منفجر شد. برای جلوگیری از صدمات ترکش تخت زمین خوابیدم و دستم رو روی سرم گذاشتم. شیئی در پشت دستم احساس شد.زیر نور منور به آن نگاه کردم تا گوشت است.به محسن نیک نگاه کردم تا هیچ اثری از او نیست.زیر نور منور به اطرافم نگاه کردم تا تکه هایی از بدن متلاشی شده  محسن نیک مشاهدا شدند. شهید پرواز که حلال همه مشکلات بود خود را به من رساند. با روحیه و …و تکه های شهید محسن نیک را جمع کردیم و داخل چفیه و داخل کیسه خاکی و داخل سنگر گذاشتیم.

بعد از اینکه کمک کرد و چندین تکه از شهید محسن نیک را جمع کرد ودر ادامه.قبل از عملیات کربلا یک و فتح مهران در واحد اطلاعات و شناسایی تیپ امام حسن (ع)کار میکرد. مرخصی گرفته بود و در وسط مرخصی متوجه شد که عملیات انجام گرفت. خود را به مهران رساند و وارد گردان ما شد.همانطوری که ور والفجر هشت خیلی به گردان کمک‌کرد حالا هم  اعلام کرد که آماده هر کمک و  ماموریتی هستم و در آن هوای گرم و …اصلاً  احساس خستگی نمی کرد و هر جا که نیاز بود شهید حیدر خود را می رساند و کمک می کرد.در یک صحنه خطرناک و… که تعدادی از رزمندگان شهید و مجروح شدند در حال نجات مجروحین و انتقال شهدا بودیم که حیدر لحظه ای آرام و قرار نداشت و در حالیکه به کمک یک  نفر دیگر مجروحی را در برانکاد حمل میکردند تا در آمبولانس بگذارد که ناگهان بوسیله موشک هدایت شده دشمن آن منطقه بمب باران شد و تعداد زیادی شهید و جروح شدند.چند دقیقه ای منطقه را گرد و خاک پوشانده بود و کسی پیدا نمی شد و فقط صدای ناله و فریاد بعضی از رزمندگان شنیده میشد.بعد از دقایقی متوجه شدم تا  تعدادی از رزمندگان از جمله شهید پرواز  مجروح و شهید شدند که شهید حیدر در کنار آمبولانس بدنش در حال سوختن بود بگونه ای که انگار بنزین ریخته و از کفش تا موهای سر همه در حال سوختن بود.بوسیله پتویی که در آمبولانس بود آتش را خاموش کردیم. ضمن سوختن چندین ترکش به بدنش اصابت گرده بود و دهانش در حال تکان خوردن بود کلی صدای او بالا نمی آمد و شنیده نمی شد.حسینعلی پورابراهیمی در کنارم بود به من گفت: وقتی با پتو آتش را خاموش میکردی کاغذی از جیب او جدا شد و افتاد زیر آمبولانس که جستجو کردیم تا کاغذ مرخصی نیمه سوخته بنام شهید حیدر پرواز است و چند روز از مرخصی هنوز مانده بود.چون عضو گردان ما نبود تنها بچه های همشهری او را می شماختند و کارت و پلاک همراه نداشت که اسم او را در روی کاغذ جا مهماتی  نوشتم( پاسدار شهید حیدر پرواز از استان ک.ب. شهرستان دهدشت. عضو  واحد اطلاعات) و در جیب شهید گذاشتم.روحش شاد و راهش پر رهرو باد

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

از اینکه با صبر و متانت پاسخ میدهید سپاسگزاریم -

دهدشت وب | پایگاه خبری تحلیلی دهدشت وب